مرگ ...
روح ام ،
نیمه مست کناری نشسته بود
و جسمی چرخان ،
بیهوده عرق می ریخت ، گرد ِ پاک ترین منظومه ی دنیا .
گاه فرو می رفت در گنگ ،
چله می نشست ،
می سوخت
و تطهیر نمی شد .
من ، شعر می نوشت و کالبدم رنج می کشید .
من ، امتداد گم شده ی ابروان ِ دختران شهر ،
گرگینه ای دچار ِ عشق بره ،
یک هنوز ِ بزرگ ، یک همیشه ی دیر ،
یک ... آه ... فاصله ،
دیگرفلسفه هم کار ساز نیست ،
باید که سفسطه آموخت .
مرگ !
خوانده بیا ،
به هنگام ،
مثل باران ِ بعد دعا ، دل انگیز ،
به نرمی مرا ببر ،
با خیال تو ... بریده ام ، سقوط کرده ام
با یاد تو صد جام قجر سر کشیده ام
ببر مرا به سفرهای نرفته ،
خسته ست هم سفر ،
او سمت بهار و نور و کرامت ،
من پاییزی ام تمام .
هم سنگ هیچ کس نبوده ام ،
سنگ خورده ی همیشه ی نجابت ام .
...
چشم هایم دو فانوس مبهوت ،
تشییع ِ دریا به دوش آب ،
دست چه کنم آویخته بر خستگی شانه های نخل ،
نگاه ام را با خود نبری پرنده !
این چشم خانه ی میشی ،
لانه ی گرگ ست ...
...
پ.ن اخرین برگ ام که پاییز رو کرد ... یلدا نیستم ... چون به مرگ فکر می کنم .
تبلیغات